تبليغاتX
 غروب عشق
شیشه پنجره را باران شست................................چه کسی نقش تو را از دل من پاک کند؟

 

سلام به تمام دوستان خوبم.

 

خیلی شرمنده ام چون چند وقتیه سرم خیلی شلوغه وقت ندارم بهتون سر بزنم از همتون عذر خواهی میکنم.

به امید روزهای خوب!

دعایم کنید.....

یا علی


 

نوشته شده توسط امیرحسین در یکشنبه 19 مهر1388 ساعت 16:48 موضوع | لینک ثابت


طناب را پاره کن.....

 

کوهنوردی در یک روز برفی به قله زد تا آن را فتح کند.شب شد...

ناگهان در تاریکی سُر خورد و در حالی که به سمت پایین سقوط می کرد طنابی به

دور کمرش پیچیدو بین آسمان و زمین معلق ماند.

در تاریکی فریاد زد:((خدایا کمکم کن!))

صدایی گفت :((باور داری که میتوانم نجاتت دهم؟))

گفت:((البته که باور دارم .ایمان و اعتقاد دارم.))

صدا گفت:((طناب را پاره کن من مراقبت هستم!))

تاریک بود و هیچ چیز دیده نمی شد.

کوهنورد زیر لب با خود گفت:((اگر تناب را پاره کنم در دره سقوط می کنم. بهتر است

طناب را محکم و دو دستی بگیرم تا صبح شود! شاید رهگذری کمکی برساند.))

روز بعداهالی منطقه آن کوهنورد را یافتند که از سرما مرده بود در حالی که آویزان

بود و طنابی به دور کمرش پیچیده شده بود.

او تنها

                 یک متر تا زمین فاصله داشت...یک متر!


 

نوشته شده توسط امیرحسین در یکشنبه 1 شهریور1388 ساعت 15:53 موضوع | لینک ثابت


برای......

 

 

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

 

            دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی

 


 

نوشته شده توسط امیرحسین در شنبه 24 مرداد1388 ساعت 21:4 موضوع | لینک ثابت


ناشنوا و بیمار

شخصی کر بود و صدا ها را نمی شنید مگر این که با فریاد می توانست صدا ها را بشنود.خردمندی به او گفت:(همسایه و دوست تو بیمار است خوبست از او عیادت کنی.)

مرد کر که وظیفه ی خود می دانست از او عیادت کند با خودش گفت:(گوش من سنگین است و او نیز بر اثر رنجوری نمی تواند بلند سخن بگوید بنابراین صدای او را نمی شنوم.)او با خود چنین قیاس و چاره جویی کرد که:(وقتی من نزد او رفتم به ناچار باید سخن بگویم او هم جواب مرا داده و لب هایش را حرکت می دهد و من با حرکت لب های او و از روی مقایسه می توانم تشخیص دهم که در جوابم چه می گوید.

اگر من بپرسم:حالت چه طور است.در پاسخ می گوید:خوبم.

می گویم:(خدا را شکر!)

اگر بپرسم:غذا چه می خوری؟او می گوید:شربت یا آش

آن گاه می گویم:نوش جانت باد.

می پرسم پزشک تو کیست؟می گوید:فلان پزشک.

می گویم:قدمش مبارک باشد دکتر ماهری است.

براساس این قیاس پاسخ های او را می دهم)

مرد کر با این تدبیر قیاسی نزد بیمار آمد و در کنار بسترش نشست و پرسید:(حلت چه طور است؟)

بیمار جواب داد:(از درد دارم می میرم.)

مرد کر گفت:(خدا را شکر.)

سپس پرسید:(غذا چه می خوری؟)

بیمار که ناراحت شده بود گفت:(زهر!)

مرد کر گفت:(نوش جانت باد.)

سپس پرسید:(پزشک تو کیست؟)

بیمار گفت:(عزرائیل)

مرد کر گفت:(قدمش مبارک باشد.)

 


 

نوشته شده توسط امیرحسین در جمعه 23 مرداد1388 ساعت 20:12 موضوع | لینک ثابت


صد سال تنهایی

 

شعر بلند اشک شدم از برم کنی                   من برگ برگ حرف شدم دفترم کنی؟

 تنهایی ام رسید به صد سال و آمدی              حالم بد است آمده ای بهترم کنی؟

 چشمت به روی ماه افتاد که خواستی      رحمی به چشم خیس و لباس ترم کنی؟

 خود را به آب و آتش تو می زنم هنوز               دیگر نرو نخواه که خاکسترم کنی؟....

 


 

نوشته شده توسط امیرحسین در چهارشنبه 21 مرداد1388 ساعت 13:11 موضوع | لینک ثابت


رهگذر....

 

یک روز آمدیم به این امید که تا ابد باشیم و بمانیم.در گوشمان زمزمه کردند دنیا بی وفاست .گویی باورمان شد که اینجا جایی برای ماندن نیست و باید رفت.رفت و از همه ی دل بستگی ها دل کند و دل بست به سنگ هایی سیاه و سفید که تا ابد نامی را بر روی خود حمل می کند.آن زمان که ناقوص ثانیه های آخر به صدا در می آیند.برای دنیا فرقی نمی کند فرسوده باشی یا جوان .هنرمند یا عاشق.تو را می دهد به دستان یخ زده ی مرگ -به ابدیتی بی انتها ....

 


 

نوشته شده توسط امیرحسین در چهارشنبه 21 مرداد1388 ساعت 12:30 موضوع | لینک ثابت


غروب جمعه

 

غروب دیگری است

                        چشم ها بسته و لب خاموش

                                                               و خورشید پاییزی

                                           کمرنگ و بی فروق و ابر ها دلتنگ

                                 من نیز در این غروب

                  با چشمانی خیس 

 به افق های دور نگاه میکنم

 

خداوندا...

                          این انتظار کی به پایان می رسد...

 

 


 

نوشته شده توسط امیرحسین در چهارشنبه 31 تیر1388 ساعت 20:58 موضوع | لینک ثابت